تبليغاتX
از بیگانگی تا یگانگی

وقتی زیر سیگاریها را شستند و پاک کردند ما سیگار کشیدن را ترک کردیم

وقتی به ما گفتند که کتابهای مقدس ، قمار کردن را از گناهان شمرده اند ما ورقها را سوختیم

با نخستین نسخه ی سرزنش آمیز یک طبیب ، ما شرابخواری خوش شبهایمتن را کنار گذاشتیم

و چون داستان دستگیری بی کسان و یتیمان را در ساده ترین آیه های مذهبی خواندیم

جیبهایمان را در دست اولین عابر فقیر تکاندیم و جامه هایمان را به دومین عابر برهنه بخشیدیم.

و شنیدیم که گفتند:خوشا به حال فروتنان و پرهیزگاران که شادی دنیا از آن ایشان است.

آنگاه ، ابتدایی ، برهنه ، تهی ، غمگین و سلامت رفتیم تا از رودخانه بگذریم.

رود طغیان کرد و همه ی ما در آب فرو رفتیم.

 

+ نوشته شده توسط حسین ایجادی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:44 |

روزی نقاش خواهم شد ، میدانم

تصویری از رود و سنگ و گل سرخ خواهم کشید

و شاید سیب سرخی یا اناری سرخ !

قلم خواهم زد به رنگ و نقش

ساده و کودکانه

خالص و بی ریا

بی تکلف ، بسان شعرهایم که بند بندش عطر تورا میدهند

تا تو را تصویر کنم

تنها تو را

عاقبت روزی من تو را با شعر نقش خواهم زد

و برایت از تو ( تنها تو)

شعر خواهم گفت

لبخند بزن

 

 

+ نوشته شده توسط حسین ایجادی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:43 |

منهیچکسم

تصویری از خطوط گنگ و موازیم

در روزگار بی قراری و اضطراب

تنها حوصله ، سر بر زانوان ناپیدای خدا و سیر اشک ریختن است

با این حجم تهی و خطوط در هم

با این افکار مبهم و سنگین

خدا کند که زانوان خدا طاقت بیاورد.

 

 

+ نوشته شده توسط حسین ایجادی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:42 |

ما دو مسافر بوديم ، يكي از شرق و ديگري از غرب

ما دو مسافر بوديم ، من از مشرق مقدس مي آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت ، و من ، به جستجوي شراب آمده بودم .

او شراب فروش بود و من مشتري مسلم متاع او بودم .

و هر دو به يك شهر مي رفتيم

و هر دو به يك مهمانسراي .

به راستي كه ما براي هم بوديم

و براي هم آمده بوديم .

 

شبانگاه، چون خستگي راه دراز ، با خفتن نيمروز تمام شد

هر دو به چايخانه رفتيم

و در مقابل هم نشستيم .

به هم نگريستيم

و دانستيم كه هر دو بيگانه ي در آن شهريم

و نا آشناي با همه كس.

او را خواندم كه با من چاي بنوشد

و از شهر و ديار خويش با من سخن بگويد.

نشستيم و چاي نوشيديم و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنيد .

و چون بازار سخن گرم شد ، پرسيدم : به چه كار آمده اي و چرا به دياري غريب سفر كرده اي ؟

و او، شايد شرم گين از شراب فروش بودن خويش گفت كه هفت بار پوست روباه با خود آورده است

و من ، شايد شرم گين از مشتري شراب بودن در برابر او ، كه متاعي گرانبها با خود آورده بود ، گفتم:

فيروزه مشرقي به بازار آورده ام .

و باز گفتيم و باز شنيديم .

تا پاسي از آن تيره شب گذشت.

و من دلتنگ از نيرنگ ، به بستر خويش رفتم و خواب به ديدگانم نيامد تا به گاه سحر .

روز ديگر من سراسر شهر را گشتم

و از هركس شراب خواستم

و دانستم كه در آن ديار هيچكس شراب نمي فروشد و هيچكس مشتري شراب نيست .

به هنگام شب خسته بازگشتم و در چايخانه نشستم .

سر در ميان دو دست گرفتم و گريستم .

بيگانه ي مغربي باز آمد ، دلگيرو سر به زير

و در ديدگان هم حديث رفته را بازخوانديم .

چاي خورديم و هيچ نگفتيم

و خويشتن خويش را در حجاب تيره تزوير پنهان كرديم .

ما دو مسافر بوديم ، يكي از شرق و ديگري از غرب

ما دو مسافر بوديم كه گفتنيهاي خويش نگفتيم .

و اندوهي گرانبار به بار آورديم .

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او ، شايد با بار شراب خود سرگردان شهرهاي غريب شد .

به راستي كه ما براي هم آمده بوديم

 و ندانستيم.

+ نوشته شده توسط حسین ایجادی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:41 |


Powered By
BLOGFA.COM