اصوات در هوا پراکنده اند. اینجا هوا مملو از سرب است یا چیزی دیگر. بهر حال آلوده است.
اصوات گوش خراش ذهنم را مخدوش می کنند. دیوارهای اینجا گاه و بیگاه به من نزدیک می شوند و همانند قبر مرا در خود می فشارند.
های پسر! مواظب بلندی درخت باش. انسانها گاه دیگران را ساده می انگارند و یا نافهم. شاید، خود، اینگونه اند!. درختهای اینجا چه راست قامتند. شاخه های سر به فلک کشیده و نور خورشید که به عشوه و ناز، از لابلای برگها عبور می کند و بر این زمین می تابد.
باز هم سر و صدا. چرا جملگی هجوم آوردید؟ صبر کنید، لطفا صبر کنید. فکر به همه شما می رسد همه در صف بایستید. یک به یک پیش بیایید. خارج از صف مورد پذیرش نیست. حق تقدم را رعایت کنید. مراقب دیوارها هم باشید. دیوارهای آجری!
دیوار در من تداعی کننده غروبی سرد و کسل کننده است. یک نوع رخوت و سستی ناخواسته به سراغم می آید. به ناگاه غمی عظیم گویی بر دلم سنگینی می کند. اما آن هنگام که نگاه خود را از دیوارها به سوی پنجره می کشانم دلم همانند یک غنچه گل باز می شود. گلی که مدتهاست آبی به خود ندیده و خشکیده.
در باغچه هم دیگر قوتی نیست، آسمان مدتهاست با ما سر ناسازگاری دارد. باید به اندک نوری که از پنجره می تابد قناعت کرد. گرمای مطبوعی بر تنم می نشیند و در من رخوتی دوست داشتنی پدید می آورد.
پنجره را گشوده و در برابر آسمان با چشمانی مملو از مهربانی و صورتی همچون خورشید تابان که صبحدمان از پس کوهها سر بر می تابد، ایستاد. شاید به آسمان فخر می فروخت و به او می گفت: اگر از طلوع پی در پی، خستگی در تو رسوخ کرده است برو، من هستم. من هر صبحدم طلوع خواهم کرد، خواهم تابید، اما تنها تفاوت در اینست که من غروبی در خود ندیدم!
یک لحطه، یک آن، برای تابیدن خورشیدی چون او بر من خسته کفایت می کرد.
روایتها کودکان خلف لحظاتند و گاهی هم ناخلف. لحظاتی که گاهی یک عمر هستند و گاهی به اندازه یک دم یا بازدم کوتاهند.
اندکی به سحر مانده است. باد خشمگین، بر پنجره می کوبد، همانند صدای هجوم افکار واهی، گوش خراش و غیر قابل تحمل است.
باز هم حرکت دیوارها و در میان گرفتن من. محیط، گوری سرد و ساکت است همانند شب و گاهی پر هیاهو همچون جنگل و حیواناتش.
او چشمانش را به دلم دوخته بود، من چه باید می کردم؟
گاه آرزو می کنم- با آنکه نفس آرزو بی معناست- که ای کاش لحظه ای نبود، نگاهی نبود، خورشیدی نبود، چشمی نبود. دیوارهای آجری سر به فلک کشیده! کاش هیچ دیواری نبود. کاش همانند ساعتهای خوش نخستین روزها، همچنان آسمان آبی بود و مملو از پرندگان صداقت که به دشت خاطره ها کوچ می کردند و ما به آنها سلام می گفتیم.
کاش همیشه نخستینها بهترینها بودند. نخستین لحظه، نخستین دیدار، نخستین عشق ... و نخستین مرگ.
اینک مرگ هم مرحله ای و تدریجی ست. پله های آخر را سریعتر طی خواهم کرد. قدم زنان در زیر باران مهر می رفتیم و مسرور از بودنمان در کنار یکدیگر. هوا سرد بود، همانند حال، اما از سرب و آوارگی پوشیده نبود، تاریک و کدر نبود، مملو از سپیدی و برف بود. دانه های درشت برف هنگام گام برداشتن ما دوشادوش هم، در زیر قدمهایمان ترد و شکننده می نمود. حرارت بی وصف درونش را با دستان گره خورده مان در هم، بر من انتقال می داد و یخ سرمای ذهنم را ذوب می کرد و نسیم گیسوانش رسیدن بهار دل را مژده می داد.
دست همانند پل است، یک مرتبط نیک. هیچ پلی را خراب نکنیم. بر افزایش ارتباط دهنده ها کوشش کنیم. پل بسازیم.
روزها طی شدنند و فصلها، یکی پس از دیگری. اما پائیز زرد و نفرت انگیز آمد، نرفت و ماند. هر چه همت بر اتمامش گماردیم، بیهوده بود. نرفتنی و سمج.
فصل، فصل تکرار بود. تکرار حروف، سخنان، در کنار هم بودنها. همانند آبی راکد که زمانی بوی تعفن خواهد گرفت. طلوع خورشید هم، مانند حضور ما تکراری بود. یأس آور بود. از دیدگاه خورشید! خورشید به میانه آسمان رسیده است، اما این محیط سرد است، و سردی اش پایدار، همچون برفهای توچال که تا نیمه های بهار هم بر قله کوه هستند.
کوه را ببین! چه به عظمت خود، خود نمایی می کند. روزی قله کوه نیز به زمین می رسد.
پائیز بود و بارانی که شیشه ها را لک می کرد. بارانی که سیلاب به راه می انداخت و افکار مردم را چه بیرحمانه با خود می برد و گاهی نیز مردم را. باران با صداقت و مهر نمی بارید. کینه وار می بارید. سر ستیز داشت. برگهای زرد درختان در زیر گامهای لرزان خورشید جان میدادند و او بی توجه و بی علاقه به آنکه این را بداند، ادامه می داد.
برگها نفرین شده اند، در جبر زمانه سرانجام آنها خرد شدن است و تباهی. برای فرار از تباهی باید که تنها سبز بود و این امری ست در حد و حدود غیر ممکن! پائیز و درختان و لخت تهی، بی هیچ سربندی و زینتشان تنها کلاغها بودند و بس. با بالهای سیاه! گاه کلاغها را می ستایم، این پیام آوران شور بختی را. اینها سیاهی مطلقشان عیان است اما انسان هر چه که در درونش تاریک و سیاه باشد با رنگ، ظاهر خویش را آراسته می سازد. رنگها زائیده دورویی اند، صداقت رنگی جز نور ندارد.
پسر! مواظب باش. درخت بلند است، بی محابا در اندیشه صعود نباش. عاقبت با سر به زمین خواهی خورد. او حرفهای مرا نمیخواهد که بشنود، همانند خورشید که در پشت ابرها پنهان شد و از من رویگردان.
نگاه به اطراف. تنها در قاب چشمانم عکسهایی به دیوار تکیه زده اند. عکسهایی رنگ و رو رفته از نظر چهار چوب زمان. عکسها محصول مزرعه خاطراتند کاش به هنگام درو دست آوردمان بارانی، در خود، به همراه نداشته باشد!
و نگاهم می چرخد، از سقف به کف اتاق. بوی مردار در اینجا پیچیده است. در پیش پاهایم آجری خرد شده است که لکه هایی از خون تو بر آنها خودنمایی می کند. چهره ات دیگر زیبا نیست.
حال هنگامه آن رسیده است که خورشید با اصلیت تابندگی اش، خود درآید و بتابد. مردم خورشیدی زیبا و پر حرارت می خواهند نه خفته بر فرش.
کاش هیچگاه خورشید راستین، هر چند کوتاه، خسته نمی شد. تابش بی حد خورشید توان را از من گرفته بود. آنگونه که با حضور او دیدن هر چیز غیر ممکن نبود.
اما روزی دیدم با تمام وجود، نه با چشمانم. لرزه بر اندامم افتاد دنیا می چرخید یا من؟
چنان شکستم که صدای خرد شدنم گوش تمام رهگذران را کر کرده بود. همه با انگشت یا گوشه چشم، نشانم می دادند. عرقی سرد بر پیشانی ام نشست.
محال بود کاش در خواب بودم و در کابوس. اما عین حقیقت بود و نهایت وجود. قلبش را به دو نیم کرده و نیمی به دیگری سپرده بود. خورشیدی با دو قسمت نامساوی از قلب خویش. نیمی سهم من و نیم دیگر برای سرآغاز و نخستینی دیگر. دوست داشتن و عشق ورزیدن تمام و کمال است، نیم ندارد، که اگر این طور است پس چرا چهار چوب معین می کنید؟ چرا حصار می کشید تا بلندای آسمان جدائی؟
افسوس که باز هم نمی شنوی تا پاسخگو باشی. هر چند هیچ پاسخی موجود نیست. قطرات خون روی قالی خشک شده اند. سیرت نازیبا و ناشکیبایت حکایت دیگری دارند.
آن روز ناله من به آسمان رسید و آسمان به زمین. خیانت هوسی را بدنبال خویش دارد، آتش این هوس خانمان سوز است. از آتش بپرهیزید!
آن روز من تمام، مردم. دیوارهای خانه ام آجری بود یا سنگ؟ نمی دانم.
گیج و منگ بودم. فضا متشنج بود. صدای تیک تاک ساعت عذابم میداد و حکایتگر طی شدن روزهای نخستین بود. اولینها تمام شده بودند و نخستین دیگری بی من آغاز شده بود. بدون من!
پسر! گفتم به فکر صعود یکباره به قله مباش. عاقبت با سر به زمین خوردی. حال که سرت شکست، دلت خرد شد و توان نداری، می آموزی که از هر درختی نمی توان بی محابا بالا رفت و به اوج رسید. به اوج رسیدن راه و رسومی دارد، روش را بیآموز. اهداف بزرگ دست نیافتنی نیستند، به شرط آنکه پوسیده نباشند.
من همچون سدّی، مانع هر چیز تازه ای شدم. بدون هیچ آغازی به آن پایان بخشیدم. اینچنین است که اکنون در برابرم بر خاک نشسته ای و توان سخن گفتنت نیست. مهلتی برای هیچ حرفی نیست. دیر شده است خیلی دیر.
چشمان خورشید دروغین نیمه باز است، چشمانی که آرزو می کردم در آن نخستین روز، کاش بر من هرگز گشوده نمی شد.
اکنون من با دستانی گرم- از خون تو- چشمانت را برای همیشه می بندم. بوی زننده اشیاء و صدای جیر جیر صندلی که پیشتر، بر آن تکیه زده بودی و هنوز در حال تکان خوردن است، آجر تکه تکه شده،دیوارهای این خانه که هر آن مرا می بلعند وحضور تودر این اتاق، همه و همه عذابم می دهند. اتاقی که پیش از این از حضور تو عطرآگین میشد، اکنون بوی تعفن آوری دارد.
قطره های خون از قالی به پاهایم سرایت کرده اند و از آنجا به لباسها و در نهایت، به دستانم. آنجا نقطه مرگشان است. انتهای رد خون خشک شده خورشید.
با مرور لحظات مرگ آور بخوبی به یاد آوردم، دیوارهای خانه ام همانند این محیط آجری بودند. آجری! این محیط برای من و تک تک فرزند خوانده هایش بوی مرگ می دهد. دیوارهای اینجا را باید مرمت کرد و آجرها را با لایه ای از گچ یا هر چیز سپید دیگری پوشاند. سپیدی گچ خوب است. سپید همیشه نیکوست. این محیط در بیشتر مواقع کبود است! رنگ آدمهای اینجا، آسمان اینجا، پرستاران اینجا، تختهای اینجا، دست بند و دهان بند های اینجا.
به هر درخت که در اینجا نظر می افکنی اگر چه بلند قامت و سر به فلک کشیده اما از درون کرم گذاشته و پوسیده اند.
ما در اینجا همچون کرمهایی زشت و کریه، تمامی درخت آرزوهای خودرا از بین می بریم و می خشکانیم. قاعده و روش در اینجا این است. ما خود خواسته در این محیط قدم ننهادیم. تنها مفر مرگ است، مرگ کامل و دست نخورده که تو را همچون مادری در آغوش گیرد. نه مرگ تدریجی!
باز هم بر در می کوبند. ملاقات کنندگانی تکراری. اصوات گوش خراش، ذهنم را مخدوش میکنند. یک به یک در را بگشائید و داخل شوید. هجوم نیاورید. همه در صف بایستید.
از فکر من به همه شما، به قدر عافیت میرسد.
دنگ دنگ...
صدای تیک تاک ساعت، باز هم حرکت دیوارها و در میان گرفتن من.
