تبليغاتX
از بیگانگی تا یگانگی - مکرر

دوستت دارم آزار دهنده ترين جملات بود

و هر ديداري و سلامي همچو اسكناسي كهنه ، گوشه نداشت

در آنسوي خيابان

دختركي در امتداد فصلهاي سياه

تمام آرزوهايش را گريه ميكرد و

شبگردي رازهايش را در گوش كوچه چال.

در اينسو در نگاه من كه سكوتي پر دردسر است

همه به يكباره يخ بستند

و تنها مرگ با آغوشي باز و يك فنجان قهوه داغ انتظارم را مي كشيد

بدون شير و شكر !

+ نوشته شده توسط حسین ایجادی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:12 |


Powered By
BLOGFA.COM